بیتوته بیتوته کوتاهی‌ست جهان در فاصله‌ی گناه و دوزخ... خورشید همچون دشنامی برمی‌آید و روز شرمساری جبران ناپذیری‌ست ...آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو

بیتوته
بیتوته
شعر و ادب
فروردین 1390
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو

اخبار فرهنگی هنری

شرق

همشهری

آفتاب یزد

ایران

خبرگزاری مهر

ایسنا

ایرنا

خبرگزاری فارس

بی.بی.سی.پرشین

بازتاب

روز آن لاین



موضوع بندی

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 17 فروردین ماه سال 1390
کوچ

 

رفتی چکاوکم خبری از بهار نیست 

فصل رهایی از قفس روزگار نیست 

  

وقتی تمام کوچ به مقصد نمی رسد 

یعنی درون دیده ی ما انتظار نیست


یکشنبه 4 مهر ماه سال 1389
دو بیتی

 تقدیم به جان . ‌علی جهانیان 

 

 وقتی به آسمان دلم وصل می شوی 

 آبی ترین ترانه ی این نسل می شوی 

 امشب برای این همه آغوش بی گمان 

 مردی کپی برابر با اصل می شوی 

 

 در غیاب غزل های همیشه نابت منتظرترینم  

 بدرود


یکشنبه 1 فروردین ماه سال 1389
بوی باران بوی سبزه بوی خاک!

  

 

 نوروزتان پیروز...  

 سالی پر از سرافرازی داشته باشید دوستان همراه.

  باز هم از زنده یاد فریدون مشیری :    

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار 


دوشنبه 18 آبان ماه سال 1388
شب های سیگاری

 سیگاربا کسب اجازه از همسر خوبم علی :  

 ***

این روزها دلواپسی بسیار داری 

انگار با هر این و آنی کار داری 

لبهای من آغوش خود را باز کرده  

آقای من، امشب دو نخ سیگار داری؟  

(بتول زمانی نژاد 17/8/88)



جمعه 23 مرداد ماه سال 1388
دو بیتی

 آسمان

با یک کتاب فارسی؛ کیفی پر از گل  

در این همه ترکیب تازه می زنم زل  

 

 شاید که باشم تکه ای از آسمانت   

ترکیب کوتاهی به نام «آسمان جُل» 

 

                                          «ب . زمانی نژاد مردادماه ۱۳۸۸» 



پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388
باز ... سلامی دوباره

 

شکوفه

سلام... 

دوستان عزیز. 

بعد از مدتها اومدم به خونه ی دلتنگیام با شریک عزیز زندگیم... 

کسی که موندنمو مدیونشم. 

نمی دونم بازم بگم منتظر غزل جدیدم باشین یا نه! 

اما اینبار با حضور همراه زندگیم شاید راهی جز نوشتن نداشته باشم. 

روزهاست که از شما بی خبرم. 

دوستان شبهای شعر بیرجند 

روح خدا (که خجالت مجالی برای پرسیدن حالش بهم نمیده) مجید اسطیری؛ رضا جعفری؛حجت خسروی؛محمدرضا غلامی؛ مهدی ذبیحی و ... 

از همتون به خاطر همه ی روزهای بی خبری عذر می خوام. 

راستی سال نو مبارک. 


چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
سال نو مبارک!

 

سلام یاران

زیاد تغییری در زندگیم ایجاد نمیشه اما انگار یه خبرایی هست...

بهار...بهار

بهار...

سبزه و خاک .

شاد باشید و سر افراز.

سال نو همتون مبارک.


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شادگل

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار


ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن مِی که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهارساقیا آمدن عید مبارک بادت

خوش به حال روزگار


گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 


شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
سلامی دوباره

 

سلام...

بعد از مدتها دوباره به وبلاگم سر می زنم...راه

نمی دونم چطوری اما می خوام دوباره شروع کنم...

باید اعتراف کنم بعد از جدایی از دوستانم در کانون هنرمندان بیرجند آقایان :محمدرضا غلامی؛ روح ا... محمدی ؛ مهدی ذبیحی ؛ محمدرضا دستجردی ؛ صدرا صادقی ؛ مجید اسطیری ؛ حجت خسروی و ... دیگه حتی یه لحظه هم اقدامی برای نوشتن نکردم.

انگار اونا با جمع دوست داشتنیشون وادارم میکردن که بنویسم...

از گناه خودم هم نباید بگذرم ؛ بخاطر کسی که تنها ...

ولش کن

ایشالا دوباره شروع می کنم...

ازتون ممنونم هوامو داشته باشین.

راستی معذرت خواهی بدهکارم به محمدی عزیزم که همیشه همرام بود امیدوارم منو ببخشه

به امید دیداری دوباره


چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386
شعر (عباس صفاری)

 انتظار

لازم نیست دنیا دیده باشد

          همین که تو را خوب ببیند

                         دنیایی را دیده است.

از میلیونها سنگ همرنگ

                  که در بستر رودخانه بر هم می غلتند

فقط سنگی که نگاه ما برآن می افتد

                                           زیبا می شود.

تلفن را بردار

شماره اش را بگیر

         و ماموریت کشف خود را

               در شلوغ ترین ایستگاه شهر

                                      به او واگذار کن.

...

از هزاران زنی که فردا پیاده می شوند از قطار

                                                       یکی زیبا

                                                             و مابقی مسافرند.

 


دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
تنها ، بی انگیزه ...

 

تصمیمی برای نوشتن نداشتم ...

تنها می نویسم...سقوط

حالا تقریبا ۵۰ ساعته که نخوابیدم... نمی دونم در این ۵۰ ساعت چه کارهایی رو انجام دادم...

نمی دونم بیشتر به چی فکر کردم و چه کارهایی رو انجام دادم...

اما می دونم قرار بود الان موهام مرتب باشه ...که نیست. لباسام تمیز باشه ... که نیست.

خوب انگار یه جورایی زندگی کردم ... زنده بودم...

چند روزیه که (دقیقا از چهارشنبه شب) بدون هیچ تکون خاصی راه میرم ، گاهی به ندرت غذا می خورم، و گاهی می نویسم که همیشه سرنوشت یکسانی دارند...- سطل آشغال -

حالم داره از همه چیز به هم می خوره... تنها دل خوشیم شنیدن چند کلمه یا خوندن چند جمله از کسی بود که می دونستم آرومم می کنه اما به هر دلیل حالا محرومم ازش...

خوب ... انگار حالاها باید زنده بمونم و فکر کنم...

گاهی خودمو توی آینه به زور می شناسم...

فکر

     فکر

           فکر

   الان پشت این حائل چوبی - سیستم کنارم - یه پسر و دختر دارن سر آیندشون با هم جر و بحث می کنن...

ناخودآگاه می خوام بلند شم و به یکیشون بگم :

   خره ... تو از چی خبر داری که الان داری سر ....... گریه می کنی...

یا لااقل اونقدر اعصابم خورد هست که بخاطر آرامشم هم که شده ازشون بخوام سخنرانیشونو واسه خودشون اجرا کنن...

بدجوری احساس بی خودی می کنم...

احساس موجودی مثل اون چیزی که "گرگور" توی "مسخ" کافکا بود...

یه موجود تنها یه موجود ...

یه چیزی که ناگزیر از موجود بودنه...

خیلی وقتا احساس می کنم که آیا کسی ....

اصلا ولش ...

انگار مثل همون موجود چندش آور یا باید کم کم  در انزوای خودم تحلیل برم و یا از دیگران طرد شم که اونوقت دنبال راه دیگه ای بگردم...

روزها بطور وحشتناکی عذاب آورند...

برایم کمی عجیب است که چطور و به ناگاه در یک شب تمام این اوضاع عوض شد...

کسی که دلیل این کاره باید انسان نیرومندی باشه که اینقدر می تونه کسی رو....

دوباره تا شب باید راه برم بنویسم پاره کنم، و دوباره ...

تنهایی این بار عریان تر از همیشه خودش را می نمایاند...

تنهایی که گاهی با آغوش باز او را پذیرفته ام...

دلم می خواد داد بزنم...

- کارشون به دعوا کشید ... دختر داره گریه می کنه و دادخواستشو طوری میگه که مطمئن شه همه دارن می شنون... -

دلم می خواد داد بزنم...

چشمام داره تار میشه ...

انگار به آخر بیداریم رسیدم...

ناخودآگاه حتما به خواب خواهم رفت...

تا چه وقت؟ دیگه مهم نیست...

کاش بالا خزیدن از دیوار و سقف و کز کردن یه گوشه ی تاریک خلوت برام مهیا می شد...

کاش می شد گریه کنم...

کاش..

 


جمعه 15 تیر ماه سال 1386
غزلی از زنده یاد نجمه زارع

کسی که سهم ...

 

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد...

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا بشود

به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد

گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کندفقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 


دوشنبه 28 خرداد ماه سال 1386
شعر (علی جهانیان)

 

یعنی که قطب های جهان می خورد به هم ؟!

... یا پلک های روشنتان می خورد به هم؟

تقدیر با حضور تو بی شک تصادفی استنگاه

آمار و احتمال جهان  می خورد به هم.

آنجا که نام توست دلیل رسیدنم؛

تردید کار وقت و زمان  می خورد به هم

در چشم توست شهوت صد رود پر خروش

قانون عشوه های زنان می خورد به هم

تصنیف مقدم تو درختان سروده اند

آنجا که برگ برگ خزان می خورد به هم

مانند کودکی همه ام گوش می شوم

لب های تو که با هیجان می خورد به هم

کنکاش پر حرارتشان اتفاق نیست

وقتی دو دست سرد جوان می خورد به هم

...

این بار هم نشد که بگویم ... - صدای مرگ -

دستان در که ناله کنان می خورد به هم.

 

                                   (علی جهانیان        ۲۷/۳/۸۶)

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 178196


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
علاقه مند به شعر و ادبیات...
ایمیل:
sahra_delta@yahoo.com

شناسنامه کامل من...

add home page
پارین آب صنعت
WWW.PARINABSANAT.COM