شعر (علی جهانیان)

... و دکمه‌های دلم را دوباره وا کردم
و خاطرات تو را با شب آشنا کردمتردید
تو را به پشت درِ عقده‌های خود بردم
و سفره دلِ خود عاشقانه وا کردم
به ‌خود نهیب ‌زدم:«گوش آشنا اینجاست»
و خاطرات تو را یک‌به‌یک صدا کردم
عجیب در دل من آتشی مهیا شد
به روی آتش دل خویش را رها کردم
و خواندمت که:«تو را عاشقانه می‌خواهم»
و روی گفته صبورانه پابه‌پا کردم
جوابی از تو نیامد، دلم کمی لرزید ؛
نشستم و به دلم ناشیانه «ها» کردم
دوباره زمزمه کردم که:«دوستت دارم»
و پشت پاسخِ پلکت خدا خدا کردم
سکوت چشم تو در من هزار غوغا کرد
ولی دوباره دلم را به سینه جا کردم!
دو پلکِ ساکتِ چشمت پرید و خندیدی
و من به جشن شبم های و هو بپا کردم

...و زنگ‌زد و من‌از خواب خود پریدم، وای
«الو... سلام، شما؟!...» هی شما‌شما کردم
کسی جواب نداد ، این من و غزل تنها
و خط به خط همه شعر جا به جا کردم
...و دکمه‌های دلم را یکی یکی بستم
و کفشِ خواب عجولانه تا به تا کردم

                                   علی جهانیان ۵/۴/۸۱