یک رباعی زیبا از دوست خوبم آقای روح خدا محمدی ...
بقیه ی شعرای این شاعر رو میتونین از وبلاگ آساره زله بخونین
تفنگ
آن شب که تفنگ خسته شد در مشتم
غلتید به روی ماشه اش انگشتم
چون عاقبت نبرد بی فایده بود
همسنگر بی باک خودم را کشتم
*****